به گزارش روابط عمومی حوزه هنری کهگیلویه وبویراحمد؛ سحر شریفی با ارسال متنی نقدی بر رمان ول اثر میثم فرهمندیان نوشته است که متن آن به شرح زیر است:
کتابی که به صرف طرح جلد و ویرایش، شاید در نگاه نخست مخاطب را مردد کند، اما با گشودن صفحههایش، با عنصری جذاب در ساختار روبهرو میشویم: انتخاب یک سرباز از ارتش متجاوز، به عنوان راوی یک داستان حماسیِ بومی.
رمان «وُل» با این تصمیم جسورانه، تاریخ را از چنگالِ روایت رسمی و تثبیتشده بیرون میکشد. این نقد بر آن است تا نشان دهد که چگونه ساختارِ بهظاهر ساده و کمحجم کتاب، یک فرآیند معناسازیِ تازه و دقیق است.
مهمترین تصمیم ساختاری فرهمندیان، واژگونسازی زاویه دید است. اینجا داستان از زبان یک سرباز نازپرورده روایت میشود که برای جنگیدن به زیستبومی ناآشنا آمده است. روایت تاریخیای که همواره از زبان «ما»ی بومی شنیده شده، حالا به «او»ی دشمن سپرده شده است. این کار دو دستاورد بزرگ دارد:
اول: آشناییزدایی از تاریخ
جایی که مخاطب بومی که قصه را از کودکی در سینه دارد، حالا از چشم کسی میبیند که آن را نمیشناسد. این بیگانگی، حقیقت تاریخی را از یک واقعه، به یک پرسش بدل میکند.
دوم: همذاتپنداری ساختاری میان راوی و خواننده
ناآشنایی راوی با کوهستان، زبان، رسوم و مردم، درست به اندازه ناآشنایی مخاطب (بهویژه مخاطب غیربومی و نسل امروز مخاطب بومی ) با این جغرافیاست. راوی در این رمان، حکم یک لنز را دارد که به تدریج و قدم به قدم جلو می رود و روی آنچه که پیش می آید فوکوس میشود نه آنچه که می داند. مخاطب، پابهپای این سرباز، با فرهنگ ایلیاتی، مردم، خشونتِ جنگ و تجربه عشق آشنا میشود. این همراستایی، ساختاری انداموار میان فرم و محتوا میسازد.
۲. ساختار پیرنگ و زمان: روایت موزاییکی
رمان در چند فصل کوتاه، مانند برشهای متوالی از تقویم یکساله زندگی راوی نوشته شده است. این ساختار اپیزودیک و تکهتکه، از روایت خطی و علیّت و معلولی صرف پرهیز میکند و به منطق خاطره نزدیک میشود. خاطرهای که در آن غم و شادی، عشق و جنگ کنار هم مینشینند و مخاطب با انباشت تدریجی لحظهها، به تجربه ای مشترک میرسد.
نقطه قوّت بالقوهای که افسوس دارد:
همین فرمت موزاییکی که نقطه قوّتِ روایت است، میتوانست در حجمی فراتر از ۱۵۰ صفحه، فرصتِ عمیقتر شدن بیابد. گاه حادثهها (مانند رویارویی دو جبهه، معرفی راوی بهعنوان معلم، تجربهی عشق بی گفتگو و سپس درگیری و دستگیری) با چنان سرعتی رخ میدهند که گویی حیف شدهاند. البته همین ایجاز را نیز میتوان انتخابی آگاهانه خواند: برشهایی از یک زندگی که انگار مانند خوابی کوتاه و در ابهام می گذرد؛ درست مثل سرنوشت راوی.
۳. نظام شخصیتها و تقابلهای دوتایی
در این نوشتار به این تقابلها، همچون ستونهای معنا پرداخته ایم. «وُل» بر روی چند تقابل بنیادین استوار شده که پیشبرندهی درام و تنش روایی است:
قطب اول / قطب دوم
· دشمن (سرباز) غیربومی - (دختر ایلیاتی و پدرش)
· فرهنگ کم مهر شهری - فرهنگ سختکوش و مهماننواز ایلی
· عشق (ارتباط با دختر) - جنگ (ماموریت سرباز)
· معلم (نقش جدید و مسالمتآمیز) - جنگجو (هویت پیشین و خشونتآمیز)
· دشت و شهر (آشنایِ راوی) - کوهستان (وحشی و ناآشنا)
قهرمان رمان، میان این قطبها و تقابل ها به معرفی خود می پردازد. اوج این تقابل جایی است که عشق، پس از نجات جانش، او را از «دشمن» به عضو خانواده بدل میکند و فروپاشی آن وقتی است که دستگیر میشود. دستگیری راوی، در اصل پیروزیِ ساختاریِ قطب «جنگ» بر قطب «عشق» است که چهرهی واقعی جنگ را آنگونه که در روایت های این نبرد خاص وجود دارد، نشان می دهد.
۴. زبان و نظام نشانهای: شاعرانگیِ درون
فرهمندیان از دام زبان برساخته یا «اگزوتیک» و تصنعی برای رسیدن به هدف بومگرایی گریخته است. این خود یک انتخاب ساختاری مهم است: زبان به عنوان مهمترین مولفه متون بومی، قرار نیست دیواری میان مخاطب و داستان باشد. اما نابترین نکته در باب توصیفات شاعرانه رمان این است که این شاعرانگی معطوف به حالات درونی راوی است. این دقیقاً جایی است که ساختار، عمیقترین معنای خود را آشکار میکند:
وقتی راویِ ناآشنا به بیرون مینگرد (کوهستان، جنگ، حیوانات، گیاهان، آدمها و...)، زبانِ رمان، رئالیستی و عینی است؛ چون او در حال رمزگشایی از جهانی ناشناخته است اما وقتی راوی به درون خود فرو میرود ( توهمات ناشی از درد، عشق به همه گل، دلتنگی، تردیدها و...) زبان استعاری و شاعرانه میشود.
پس این شاعرانگی، زائد و تزئینی نیست. اینجا شاعرانگی، زبانِ بیگانگیِ درونی است. انگار تنها جایی که این سرباز میتواند خودش باشد، درون خویش است. جایی کهببببببب خبری از تقابل نیست، شعر، شکل طبیعی بیانِ آن خلوتِ امن است. هرچند همین نیز یک تقابل دوتایی دیگر میآفریند:
درون (شاعرانه، صمیمی، خودی) در برابر بیرون (رئالیستی، خشن، جبر، دشمن)
از دیگر نقاط قوت در این اثر، می توان به سیالیت معنا اشاره کرد. هر چند این مورد نیز به واسطه فضای کوچک اثر چندان بزرگ نشده و به چشم نیامده اما برای مثال تغییری که در معنای دشمن یا پدر و... به وجود می آید در لایه های داخلی متن جالب است.
جمعبندی: حماسهای ساختارشکن
«وُل» یک بزنگاه در روایت بومی عشایر کهگیلویه و بویراحمد است. برگزیده شدنش بهعنوان داستان حماسی، تصدیقِ همین شجاعت ساختاری است؛ شجاعتِ بهسخندرآوردن تاریخ از حنجرهای که ما همیشه خاموشش میخواستیم.
این رمان نشان میدهد یک ساختار نو و جسور چطور میتواند محتوایی آشنا را چنان نو کند که انگار برای نخستین بار است که خوانده میشود.
هر چند این اثر گاه حریفِ عظمت روایتِ بالقوه خود نشده، اما در نهایت بهمثابه فانوسی در ادبیات بومگرای حماسی معاصر میدرخشد. فانوسی که به جای روشنکردنِ چهره قهرمانان ما، این بار، زخمها و عشقهای انسان در میانهی نبرد داخلی را روشن میکند.